بایگانی ماه « آوریل, 2011 »

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست  عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام […]

ادامه...

دوره فرودین ماه ۱۳۹۰ نوبت ما بود. همه گفتن لازم نیست با بچه خودت و اذیت کنی و مهمانی بدی، اما من از بس از اول به همه گفته بودم نظم و رعایت کنن و صف و بهم نزنن گفتم می اندازم اما بیرون. از آقا رضا خواستم بساط جوجه کباب و راه بندازه و […]

ادامه...
موضوع: عمومی  ۱ نظر

چند روز پیش، یکی از آشنایان کاری با تلفن همراهم تماس گرفت و به طور مبهم، مقداری اطلاعات بین المللی، آن هم در اسرع وقت خواست؛ وقتی کمی جزئیات بیشتر خواستم، گفتند که بهتر است پشت تلفن گفته نشود. بنابر این درخواست کردم که در ایمیل توضیح دهند، که متوجه شدم ایشان از طرح موضوع در ایمیل هم اکراه دارند. البته با توجه به شرایط سیاسی منطقه، فعالیت دوستان، و دایره نسبتا کوچک آشنایان مشترک، حدس و فهمیدن اینکه موضوع از چه قرار است کار دشواری نبود! به خصوص وقتی صحبت از ترجمه یک متن شد. (که من به دلیل مشغله رد کردم.)
یکی دو روز بعد پیامکی آمد مبنی بر راه اندازی یک کمپین بین المللی در سایت petition online برای حمایت از مردم مظلوم بحرین. جالب اینجاست که آدرس مطول اینترنتی کمپین را هم داخل متن پیامک گنجانده بودند…

ادامه...

عید آن سال حمیدرضا اصرار داشت که یکی دو روزی رو خالی کنه و یک سفر بریم، اما من به خاطر تو خیلی مایل نبودم، می ترسیدم تو ماشین هم اذیت شی و هم ما رو اذیت کنی. آخه تو خانه وقتی دل درد می گرفتی نوبتی راهت می بردیم؛ گاهی از صدای گریه هات […]

ادامه...

نوبت دوره مهمانی که با دایی و خاله ها داشتیم بهمن ماه رسید به خونه آبجی اینا و ما دعوت بودیم اونجا. دوست داشتیم قبل از اینکه جایی بری اول بتونیم یک زیارت بریم. اما پدرت انقدر مشغول بود که فقط تونستیم یک ساعت قبل از رفتن خونه آبجی اینا یک سر با مامان جون […]

ادامه...
موضوع: عمومی  ۱ نظر

بعضی شبها انقدر گریه می کردی که نمی دونستم باید چی کار کنم، اما می گفتن بعد از چهل روزگی خوب میشی. من و مامان جون که حسابی بی خواب بودیم. بابات هم که بنده خدا چهار شب تو هفته شب کار بود. وقتی میومد خونه برای اینکه بتونه چند ساعتی استراحت کنه، تو رو […]

ادامه...
۲۳
فروردین

هفته ای سختی بود، اما انگار یک بار بزرگ رو از دوشم برداشتن.

ادامه...
۲۳
فروردین

عاشق آب. معمولا تو حموم ساکت بودی و جم نمی خوردی. امیدوارم که همیشه همینطور باشی!

ادامه...
موضوع: عمومی  ۱ نظر

خواب بودی که سوزن و برای غربالگری به پات زد. فقط یک کم تکان خوردی و اصلا گریه نکردی! خیالم راحت شد.

ادامه...
۲۳
فروردین

قرار بود بهمن ماه به دنیا بیای، اما دو هفته ای زودتر به دنیا آمدی!

ادامه...