۲۳
فروردین

قرار بود بهمن ماه به دنیا بیای، اما دو هفته ای زودتر به دنیا آمدی. ۱۷ دیماه ۱۳۸۹ ساعت یک و نیم شب بود که به حمیدرضا زنگ زدم تا سریع خودش و برسونه خانه. آن شب پرس تی وی بود. حدود ساعت ۲ با مامان و حمیدرضا رسیدیم بیمارستان صارم (اکباتان).

پروسه به دنیا آمدنت حسابی سخت بود. حدود ساعت ۴ بعدازظهر یعنی حدودا ۱۴ ساعت بعد، بالاخره بردنم اتاق عمل و نزدیکای اذان به دنیا اومدی. آن روز جمعه، دوم ماه صفر، شب میلاد امام محمد باقر (ع) و اتفاقا تولد نازنین هم بود و ما ناهار منزل دایی دعوت بودیم.

تنها جمله ای که بلافاصله بعد از تولدت یادم هست این بود که خانم دکتر نادری پدر را صدا کرد: «پدر! بیا پسرت و ببین» من تو رو ندیده، خوابم برد. حدودا یک ساعت و نیم تو ری کاوری ماندم. از اتاق که اوردنم بخش، به شدت می لرزیدم؛ وقتی خانواده حمیدرضا رو دیدم زدم زیر گریه. تو اتاق تو پدر و پدربزرگ پدریت تو گوشت اذان و اقامه گفتن. کم کم بقیه هم رسیدن. مامان و بابای من، خاله ها و دو تا از عمه هات. هر کی یک حرفی می زد و می گفت که شبیه به منی یا بابات. اما من انقدر برام سخت گذشته بود که دوست داشتم گریه کنم و بگم که چی کشیدم!

سه کیلو و هفتصد و پنجاه وزن و ۵۳ سانت قدت بود. با چشمهای آبی-طوسی. در واقع جز آن دسته از نوزادان قشنگ. این و برای اینکه بچه ما بودی نمیگم همه میگفتن! بیمارستان اجازه نمی داد پدرت بمونه، اون شب را خاله نجمه موند بیش ما. مدام قربون صدقت می رفت و به من روحیه می داد و کمک می کرد تا بهت شیر بدم و جات و عوض می کرد. فردای اون روز مامان جون اومد پیش مون و جاش و با خاله عوض کردن. اما من مجبور بودم یکروز دیگه هم تو بیمارستان بمونم. هم به خاطر وضعیت خودم، هم اینکه تو تا اون موقع ادرار نکرده بودی. چند بار از بخش نوزدان اومدن و بردنت. همه دست به نذر و نیاز شده بودن که بالاخره مشکل حل شد! البته با آخرش هم نفهمیدیم که چی کار کردن!

یکشنبه بعد از ظهر بود که اومدیم خانه مان. چه برفی باریده بود. فرداش هم باید برای واکسن و شنوایی سنجی می بردیمت بیمارستان. مامان جونم با ما بود و خاله نجمه هم که رفته بود برای تقویت من و تو خرید کرده بود اومد پیش مان.

موضوع: عمومی
نظر بدهید

XHTML:می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

ضروری
شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک نظرات RSS 2.0 دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید، یا دنبالک مطلب را در سایت خود قرار دهید.