بعضی شبها انقدر گریه می کردی که نمی دونستم باید چی کار کنم، اما می گفتن بعد از چهل روزگی خوب میشی. من و مامان جون که حسابی بی خواب بودیم. بابات هم که بنده خدا چهار شب تو هفته شب کار بود. وقتی میومد خونه برای اینکه بتونه چند ساعتی استراحت کنه، تو رو از اتاق بیرون می اوردم و به محض اینکه گریه می کردی برت می داشتم، اما بازم طاقت نمی اورد و گاهی میومد امتحان کنه بلکه اون بتونه آرومت کنه!

تقریبا به هیچ کاریم نمی رسیدم؛ هر وقت می خوابیدی، انقدر خوابم میومد که نای بلند شدن و نداشتم، گاهی هم نشسته در حال چرت زدن بودم. شب اولی که بعد از چهل روزگیت اومدیم خونه خودمون، انقدر گریه کردی که من و بابا حسابی هول شدیم.  همسایه بالا و پایین خونه ای که زندگی می کردیم هر دو پسرداشتن. یکی یک ساله و یکی دو ساله، اما بابات می خندید و می گفت به اندازه هر دو اینها جوجه ما امشب جیغ زد و همسایه ها رو خبر دار کرد که برگشتیم خونه مون!

کلا بابا با گریه هات راحت تر از من کنار میومد. احتمالا همه پدرها خونسرد تر از مادرها باشن!

فردای اون روز از ترسمون بردیمت دکتر. خانم دکتر صبوری بود؛ همه جات و معاینه کرد، خندید و گفت که می خواسته مامان و باباش و بترسونه. هیچیش نیست و احتمالا دلش بوده!

موضوع: عمومی
نظر بدهید

XHTML:می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

ضروری
شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک نظرات RSS 2.0 دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید، یا دنبالک مطلب را در سایت خود قرار دهید.