نوبت دوره مهمانی که با دایی و خاله ها داشتیم بهمن ماه رسید به خونه آبجی اینا و ما دعوت بودیم اونجا. دوست داشتیم قبل از اینکه جایی بری اول بتونیم یک زیارت بریم. اما پدرت انقدر مشغول بود که فقط تونستیم یک ساعت قبل از رفتن خونه آبجی اینا یک سر با مامان جون و باباجون بریم امامزاده صالح فرحزاد.

شب جمعه و شب ۲۸ صفر بود. داشتن با صوت قشنگی دعای کمیل می خوندن. دلم می خواست وقت داشتیم و بیشتر می موندیم اما آن شب حمیدرضا شب کار بود و باید از خونه آبجی اینا هم سریع بر می گشتیم.

من و مامان جون رفتیم قسمت خانم ها و شما هم با بابا و باباجون رفتین قسمت مردانه و یک زیارت فوری کردین. بعد هم راهی خونه آبجی اینا شدیم.

بگذریم که اونجا هم حسابی گریه کردی و نذاشتی من شام بخورم و هول هولکی برگشتیم.

موضوع: عمومی
یک نظر
  1. نجمه می‌گه:

    منم گفتم خاله ! قربونت برم این کارا رو نکن آخه پسر جون خوشگل جون کچل جون ، چرا گریه
    می کنی و مهمونیمونو خراب می کنی .

نظر بدهید

XHTML:می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

ضروری
شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک نظرات RSS 2.0 دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید، یا دنبالک مطلب را در سایت خود قرار دهید.