عید آن سال حمیدرضا اصرار داشت که یکی دو روزی رو خالی کنه و یک سفر بریم، اما من به خاطر تو خیلی مایل نبودم، می ترسیدم تو ماشین هم اذیت شی و هم ما رو اذیت کنی. آخه تو خانه وقتی دل درد می گرفتی نوبتی راهت می بردیم؛ گاهی از صدای گریه هات زندایی هم میومد کمک مون.

اما بابا اصرار داشت که بریم و رفتیم.

روز دوم عید رفتیم یزد. سفر خوبی بود و تو خدا رو شکر اذیت نکردی. جز موقع برگشت که رفتیم کاشان و خونه طباطبایی ها رو که می خواستیم ببنیم انقدر گریه کردی که من گفتم اصلا نمی خوام ببینم.

آن روزا بحث مون با حمیدرضا این بود که من می گفتم تو رو همه جا نبریم و مگر جاهایی که ضروریه و بابا می گفت باید بپذییریم که سه نفر شدیم و همه جا با هم هستیم مگر خلافش ثابت شه!

احتمالا این ادبیات پدر برات آشناست!

از کاشان هم رفتیم خونه عمه الهه. این اولین سفرت به قم بود. که بازم با بابا رفتی زیارت خانم حضرت معصومه (س)

الهی که همیشه در پناه اهل بیت باشی!

موضوع: عمومی
نظر بدهید

XHTML:می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

ضروری
شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک نظرات RSS 2.0 دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید، یا دنبالک مطلب را در سایت خود قرار دهید.