دو تا سنگک خوشگل و برشته خریده بودم و تو دستم بود؛ از کنار نانوایی به خیابان فرعی که قدم گذاشتم پسر ساده‌ای آرام به سمتم آمد و پرسید: «آقا سنگک چنده؟»

قبل از اینکه تردید داخل صدایش را هضم کنم، جواب دادم «۵۰۰ تومن.» (نانوایی محله ما خصوصی است و از آرد بدون سهمیه استفاده می‌کند؛ برای همین قیمت نان ۵۰۰ تومان است.)

بعد از اینکه به سمت دیگر خیابان رفتم، به این نتیجه رسیدم که احتمالا پرداخت این هزینه برایش دشوار بوده است. نتوانستم تصمیم بگیرم که برگردم و یکی از نانها را برایش تعارف کنم؛ اما در همین حین با خودم داشتم فکر می‌کردم «چرا…؟»

بعد باز در حین همان حین، به خودم نهیب زدم که «چرا؟! این سوال را خیلی‌ها برای غر زدن می‌پرسند؛ حتی برای دلسوزی هم، اما خوب که چه؟!» یادم آمد که از تظاهر متفکرانه و عاقلانه آدمها که چنین مسایلی را به رخ می‌کشند و بعد (باز هم می‌گویم که دلسوزانه، منتقدانه یا غرغرانه) با یک «چرا»ی پرطمطراق و پرسوز و گداز ژست شان را ادامه می‌دهند، خوشم نمی‌آید.

بنابر این از خودم پرسیدم: «چگونه؟ چگونه می‌شود این مشکلات و اختلاف طبقاتی را حل کرد؟ چگونه؟!»

موضوع: جامعه
یک نظر
  1. نازدانه می‌گه:

    کاش که برمی گشتی و بهش تعارف می کردی!
    چقدر برای من هم اتفاق افتاده که برای انجام یک کار ساده درست انقدر دست دست کردم که زمان گذشته! هر چند خداوند برای نیات خوب ما هم اجر می نویسه.
    اما برای سوالی که کرده بودی، چگونه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
    بعید به نظر میاد که این کار را مردم عادی بتونن انجام بدن مگن مردم شهر مدینه فاضله که تنها به خاطر همدیگر رعایت کنند و گرنه در حالت عادی میگن دارندگی و برازندگی!
    اما شاید سردمداران و بالادستی ها بتونن تدابیری بیندیشن!
    شاید هم باید تا ظهور حضرتش صبوری کرد و … دعا

نظر بدهید

XHTML:می‌توانید از این برچسب‌ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

ضروری
شما می‌توانید دیدگاه‌های این مطلب را از طریق خوراک نظرات RSS 2.0 دنبال کنید. شما می‌توانید دیدگاه خود را بنویسید، یا دنبالک مطلب را در سایت خود قرار دهید.