بایگانی مطالب

عید آن سال حمیدرضا اصرار داشت که یکی دو روزی رو خالی کنه و یک سفر بریم، اما من به خاطر تو خیلی مایل نبودم، می ترسیدم تو ماشین هم اذیت شی و هم ما رو اذیت کنی. آخه تو خانه وقتی دل درد می گرفتی نوبتی راهت می بردیم؛ گاهی از صدای گریه هات […]

ادامه...

نوبت دوره مهمانی که با دایی و خاله ها داشتیم بهمن ماه رسید به خونه آبجی اینا و ما دعوت بودیم اونجا. دوست داشتیم قبل از اینکه جایی بری اول بتونیم یک زیارت بریم. اما پدرت انقدر مشغول بود که فقط تونستیم یک ساعت قبل از رفتن خونه آبجی اینا یک سر با مامان جون […]

ادامه...
موضوع: عمومی  ۱ نظر

بعضی شبها انقدر گریه می کردی که نمی دونستم باید چی کار کنم، اما می گفتن بعد از چهل روزگی خوب میشی. من و مامان جون که حسابی بی خواب بودیم. بابات هم که بنده خدا چهار شب تو هفته شب کار بود. وقتی میومد خونه برای اینکه بتونه چند ساعتی استراحت کنه، تو رو […]

ادامه...
۲۳
فروردین

هفته ای سختی بود، اما انگار یک بار بزرگ رو از دوشم برداشتن.

ادامه...
۲۳
فروردین

عاشق آب. معمولا تو حموم ساکت بودی و جم نمی خوردی. امیدوارم که همیشه همینطور باشی!

ادامه...
موضوع: عمومی  ۱ نظر

خواب بودی که سوزن و برای غربالگری به پات زد. فقط یک کم تکان خوردی و اصلا گریه نکردی! خیالم راحت شد.

ادامه...
۲۳
فروردین

قرار بود بهمن ماه به دنیا بیای، اما دو هفته ای زودتر به دنیا آمدی!

ادامه...
۲۳
فروردین

من اسم صدرا را ترجیح می دادم، اما انگار با بابا همانگ تر بودی!

ادامه...

- دو شبکه «من و تو» مدتی هست که راه افتاده‌اند تا با روش و مدلی متفاوت از فارسی وان، اهدافی متفاوت از فارسی وان را پیش ببرند.هر چند کلیت هدف مشابه است. – یکی از این شبکه ها برنامه‌ای دارد به اسم «بفرمائید شام»… از آن دست برنامه‌ها که مثل خود شبکه فارسی وان […]

ادامه...

نازدانه: میای لاو بترکونیم؟! خلواره: اوهوم اوهوم… آی لاو یو! – (نیم ساعت بعد) – (دو روز بعد!) – … سرخوردگی!

ادامه...